گرگ و میش
می خوام برم بدن سازی!!!!

تمام تلاش هستی برای یافتن کلید آرامش است.
می خوام برم بدن سازی!!!!

آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد! (تاده نظربیگیان / ۵ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچه آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)
ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله
خدایا! کاری کن وقتی آدمها میخوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)
خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا میکنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)
خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)
ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)
براش دعا کنید چون خیلی گله اما بد جور داره تحمل می کنه. بهش گفتم که صبر کن و صبر کن اما خودم می دونم راحت نیست.
با وجودی که حرف نگفته خیلی دارم که اگه بخوام همش رو بگم حوصله آدم سر می ره اما به همین کوتاه بسنده می کنم که :
(به ترتیب حروف الفبا)
دخترم
مادرم
همسرم
روزتان مبارک.

۱۰ آرزوی من :
۱) صبح با صدای مرغ عشقی بیدار بشم که نوای زیباش از پنجره کلبه باصفام تویه دشت وسیع به گوشم برسه.
۲) تا هر وقت که دلم بخواد روی رف کنار پنجره بشینم و تک درخت بید مجنون رو نگاه کنم. همون موقع هم ۳ تا پسر و ۳ تا دخترم زیر همون درخت گرگم به هوا بازی کنن و دختر کوچیکه واسم یه ماچ آبدار بفرسته.
۳)همسرم مثل یه قرص ماه بیاد تو اتاق. یه لباس گل گلی با دامن چین چینی تنش باشه و بعد از اینکه بوس صبح بخیر رو بم بده یه لیوان آب پرتغال برام بیاره و ازم بخواد بعد از اینکه تو رودخونه نزدیک کلبه صورتم رو شستم با هم صبحونه رو آماده کنیم.
۴)کنار رودخونه همون طور که صورتم رو میشورم عکسم تو آب بیافته و ببینم چقدر چهره جذاب و مردونه ای دارم ( همون جور که همسرم دوست داره )
۵)با دخترام تا کنار بید مجنون بدویم و پسرام دور سفره از سر و کولم بالا برن.
۶) همسرم با یه سینی لب خیاری ( اگه نمی دونی چیه از مادر بزرگت بخواه برات تعریف کنه) که توش نون دهاتی و شیر و پنیر و عسل گاوا و زنبورای مزرعم هست پیشمون بیاد و وقتی منو میبینه بگه : عزیزم چقدر جیگر شدی!
منم از خوشی غش کنم.
۷) بچه هامون بدون اینکه من و مامانشون به زور لقمه تو لپشون بچاپونیم خودشون با حرص و ولع زیاد صبحونشون رو بخورن و تا ظهر انرژی داشته باشن.
۸) من و خانومم واسه همدیگه لقمه بگیریم و از خاطرات و آرزوهامون حرف بزنیم و صدای خنده خانواده من همه دشت رو بگیره.
۹)همه این آرزوها برآورده بشه.
۱۰) کل آدمای دنیا سلامت باشن. عاقبت بخیر بشیم و خدا همیشه حافظمون باشه.![]()
*** این آرزوها میتونه تا ۱۰۰ ادامه داشته باشه.
فکر کردم که یه جواب سرسری و الکی ندم .
.
زن مطیع؟ زن خوشگل؟زنی که همیشه ترگل ورگل باشه؟ زنی باآشپزی خوب؟ خوش اخلاق؟ نمکی؟ با زنییت؟ مهربون و خنده رو؟ شیک پوش و اتو کشیده؟علاقمند به طایفه شوهر؟ مودب؟ ... .

سوال خیلی ساده بود ولی جوابش خیلی سخته! واقعا من دلم می خواد که همسرم چجوری باشه؟ آیا همه خصوصیاتی که ذکر کردم یا اینکه از هر کدوم یه خورده رو داشته باشه؟ آیا من همیشه یه توقع یکسان ازش دارم؟ اصلا من خودم چه جور شوهری هستم؟
هنوز دارم فکر میکنم.
***
واقعا با تظاهر به دینداری به کجا می رسیم؟ آیا اسلام زوری و ظاهری درمان جامعه امروز ماست؟نظر شما چیست؟
دلم می خواهد زودتر کتاب " آیین دینداری و شهریاری" را بخوانم.
دیشب که سارا قاط زده بود و میخواست "نوت بوک جانم" ( لقبی که میترا به لپ تاپم داده) رو داقون کنه سرش داد زدم تا یک ساعتی اعصابم خُرد بود و حالا که مامان و دختر خونه نیستن و امشبو باید تکی سر کنم میبینم که جاشون خیلی خالیه.![]()
گل میلیتو.
درود به آقای خاص.
سینمایی ترین شخصیت امروز عالم فوتبال.

آخرش چی میشه؟
************
دقیقه ۶۰
اینتر بازی رو میبره.
مطمئنم.
سارا (همین جیگری که می بینید) دلش نمی خواست بخوابه و من و مامانش پدرمون درآمد تا خوابوندیمش(البته اگه میترا الان اینجا بود می گفت جون خودت چقدر هم کمک می کنی!).

این دختر ما که کم از هزار تا پسر نداره ،داره یکساله میشه و چشم شیطون کور و گوش حسود کر ، تا حالا نشده بگه : مامان ! بابا ! من دارم میرم بخوابم.
دیشب بعد از اینکه حدود ساعت ۲ به زور قطره استامینوفن و ذکر صلوات و لالایی میترا خوابش برد تازه ما تونستیم یه سر روی بالش بزاریم اما چشمتون شب بد نبینه ساعت ۵ (نزدیک اذان صبح) بود که با گریه از خواب پرید و نیم ساعتی سر و صداش تمام آپارتمان رو بیدار کرد(البته این اغراقه).
سارا اون موقع سحر می خواست بره جلوی آیفون تصویری و کوچه رو نگاه کنه! (به قول خودش :گیگیل گیگیل).
این قضیه باعث شد من ساعت ۱۰ صبح به زور تلفن های بابام و کارگرای کارگاه از خواب بپرم .
این مطلب رو نوشتم تا بگم پدر شدن لذت داره! بله لذت داره! واسه اینکه با وجود تمام سختیهای زندگی متاهلی و به تبع اون بچه دار شدن ، اما کیفی که یه لبخند عسلیش بهت میده و حسی که از چسبوندنش به سینت پیدا می کنی با هیچ چیز تو دنیا قابل مقایسه نیست.
خدا واسه هر کس که داره حفظش کنه و به هر کس که نداره خوبشو بده.
تو این شبای عزیز التماس خیلی دعا.