آرامش

تمام تلاش هستی برای یافتن کلید آرامش است.

گرگ و میش

دیشب میترا میگفت من به جیکوب تو فیلم " Twilight " شبیه ام.

می خوام برم بدن سازی!!!!

+ نوشته شده در  جمعه 19 شهریور1389ساعت 3 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

دعای کودکانه

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید :

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله


خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

+ نوشته شده در  جمعه 5 شهریور1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

رفیق

یکی از بهترین دوستهام دیروز و دیشب مهمانم بود.توی لحن صحبت کردن و نگاههاش می شد تمام دردی رو که با خودش می کشید مشاهده کرد.  بقول یکی از بچه ها پر از گریه بود اما این غرور لعنتی نمی ذاشت که خودش رو از این درد رها کنه. شب سعی کردم که براش بد نگذره و لااقل یه خواب راحت بکنه. صبح که به بهانه ای سر صحبت رو باز کردم بغض توی گلوش می پیچید و قسمتی از اون همه چیز( واقعا خیلی خیلی سخت و زیاد ) که تو دلش بود و مثل خوره آزارش می داد رو برام تعریف کرد. سعی کردم که فقط بشنوم و بزارم راحت بشه. اما نمی دونم خدا چرا آدمیزاد رو بعضی اوقات اینقدر سخت امتحان می کنه؟ به میترا گفتم که باید چقدر خدا رو شکر کرد که خیلی از مشکلات دیگرون رو نداریم و به چیزهای سخت آزمایش نمی شیم.

براش دعا کنید چون خیلی گله اما بد جور داره تحمل می کنه. بهش گفتم که صبر کن و صبر کن اما خودم می دونم راحت نیست.

+ نوشته شده در  جمعه 28 خرداد1389ساعت 7 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

روز زن

روز زن یا به قولی روز مادر.

با وجودی که حرف نگفته خیلی دارم که اگه بخوام همش رو بگم حوصله آدم سر می ره اما به همین کوتاه بسنده می کنم که :

(به ترتیب حروف الفبا)

دخترم

مادرم 

همسرم

              روزتان مبارک.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 خرداد1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

10 آرزوی من

امروز تو وبلاگ فرناز خانوم یه مطلبی خوندم با عنوان " بازی وبلاگی". قضیه این بود که هر کس ۱۰ آرزویی که داره رو بنویسه. منم که هرچی مطلب می نوشتم و می خواستم کامنت کنم تائید نمی شد. واسه همین اینجا می نویسم . شما هم اگه دوست دارید تو این بازی شریک بشید.

۱۰ آرزوی من :

۱) صبح با صدای مرغ عشقی بیدار بشم که نوای زیباش از پنجره کلبه باصفام تویه دشت وسیع به گوشم برسه.

۲) تا هر وقت که دلم بخواد روی رف کنار پنجره بشینم و تک درخت بید مجنون رو نگاه کنم. همون موقع هم ۳ تا پسر و ۳ تا دخترم زیر همون درخت گرگم به هوا بازی کنن و دختر کوچیکه واسم یه ماچ آبدار بفرسته.

۳)همسرم مثل یه قرص ماه بیاد تو اتاق. یه لباس گل گلی با دامن چین چینی تنش باشه  و بعد از اینکه بوس صبح بخیر رو بم بده یه لیوان آب پرتغال برام بیاره و ازم بخواد بعد از اینکه تو رودخونه نزدیک کلبه صورتم رو شستم با هم صبحونه رو آماده کنیم.

۴)کنار رودخونه همون طور که صورتم رو میشورم عکسم تو آب بیافته و ببینم چقدر چهره جذاب و مردونه ای دارم ( همون جور که همسرم دوست داره )

۵)با دخترام تا کنار بید مجنون بدویم و پسرام دور سفره از سر و کولم بالا برن.

۶) همسرم با یه سینی لب خیاری ( اگه نمی دونی چیه از مادر بزرگت بخواه برات تعریف کنه) که توش نون دهاتی و شیر و پنیر و عسل گاوا و زنبورای مزرعم هست پیشمون بیاد و وقتی منو میبینه بگه : عزیزم چقدر جیگر شدی! منم از خوشی غش کنم.

۷) بچه هامون بدون اینکه من و مامانشون به زور لقمه تو لپشون بچاپونیم خودشون با حرص و ولع زیاد صبحونشون رو بخورن و تا ظهر انرژی داشته باشن.

۸) من و خانومم واسه همدیگه لقمه بگیریم و از خاطرات و آرزوهامون حرف بزنیم و صدای خنده خانواده من همه دشت رو بگیره.

۹)همه این آرزوها برآورده بشه.

۱۰) کل آدمای دنیا سلامت باشن. عاقبت بخیر بشیم و خدا همیشه حافظمون باشه.

*** این آرزوها میتونه تا ۱۰۰ ادامه داشته باشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 خرداد1389ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

زن مورد علاقه مردان

دیشب میترا ازم پرسید: "زن خوب" از نظر تو چه زنیه؟

 فکر کردم که یه جواب سرسری و الکی ندم . .

زن مطیع؟ زن خوشگل؟زنی که همیشه ترگل ورگل باشه؟ زنی باآشپزی خوب؟ خوش اخلاق؟ نمکی؟ با زنییت؟ مهربون و خنده رو؟ شیک پوش و اتو کشیده؟علاقمند به طایفه شوهر؟ مودب؟ ... .

         

سوال خیلی ساده بود ولی جوابش خیلی سخته! واقعا من دلم می خواد که همسرم چجوری باشه؟   آیا همه خصوصیاتی که ذکر کردم  یا اینکه از هر کدوم یه خورده رو داشته باشه؟ آیا من همیشه یه توقع یکسان ازش دارم؟ اصلا من خودم چه جور شوهری هستم؟

هنوز دارم فکر میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

حجاب زوری!

ژیلا بدیهیان، همسر شهید همت در حاشیه تبیین خاطراتش از ابراهیم همت در سالروز فتح خرمشهر، گریزی هم به مسائل روز جامعه زد و انتقاداتی را از نحوه برخورد با دختران در خیابانها،  گسترش فضای افترا و بستن غرفه کتاب آیت الله بهشتی در نمایشگاه کتاب مطرح کرد.

بخشی از خاطرات وی که در گفت‎وگو با ایلنا آمده است را می‎خوانید:

در قضیه حجاب من به عنوان فردی که حجاب کامل دارم همیشه به دوستان می‌گویم که آیا اگر اکنون حکومت پیامبر(ص) یا امیرالمومنین(ع) بود با زنان جامعه ما اینگونه برخورد می‌شد؟ من خودم بارها وقتی در خیابان عبور می‌کنم و می‌بینیم به آن شکل با دختران جوان برخورد می‌شود، در گوشه‌ای می‌ایستم و گریه می‌کنم.
در زمان جنگ در مراسمی بودیم که یکی از خانم‌های حاضر حجاب خود را به درستی و آن‌گونه که باید رعایت نکرده بود. همت هول کرد که من باید چه کار کنم؟ به او گفتم اسلام به تو می‌گوید چه کار کن؟ از من خجالت کشید گفت راست می‌گویی.
اگر شهدای ما بودند آیا اجازه می‌دانند اینگونه تهمت و افترا در جامعه زده شود؟ اگر ما رفتار خلافی در جامعه می‌بینیم، به این خاطر است که دید ایدئولوژیک نسبت به زندگی نداریم.
دید ایدئولوژیک مانع از دروغ‌گویی می‌شود و جلوی تهمت و افترا را می‌گیرد. ما تلاش کردیم برای پیاده کردن اخلاق اسلامی و علوی در جامعه و من به عنوان همسر شهید تعارف ندارم و این ایده‌آل را همه جا دارم.
همت 29 ساله دلش برای بسیجی‌های 14 و 15 ساله‌ای که می‌جنگیدند می‌سوخت و می‌گفت: "چرا همسن‌های ما و بزرگترهای ما نمی‌آیند که باید بار جنگ بر دوش این نوجوانان بیفتد".
روزهای آخر نمی‌دانم چه بر همت می‌گذشت و نمی‌دانم چه بر جنگ می‌گذشت، فقط می‌دانم روزی به من گفت وضعیت جنگ به جایی رسیده که نه فقط به خاطر اعتقادات و آب و خاک، که حداقل به خاطر ناموسمان باید بجنگیم.

فکر می‌کنم اگر همت بعد از جنگ زنده می‌ماند، نه به صورت شعار و تظاهر و ریاکاری بلکه واقعا بیشتر وقت خود را برای خدمت به مردم می‌گذاشت و مطمئناً به ادامه تحصیل بسیار اهمیت می‌داد. اگر جنگ به پایان می‌رسید و همت به شهادت نمی‌رسید، به مناطق جنگی باز می‌گشت و هر کاری می‌کرد در همان مناطق بود.

من به یکی از بچه‌ها که از نظر سیاسی تفکرات متفاوتی با من داشت گفتم زمانی مشکل ما با برخی افراد مشکل سیاسی بود، کنار گذاشتیم و گفتیم مردم را از نظر سیاسی شقه شقه نکنیم و گذشتیم و در خانه من بر روی بسیاری افراد با تفکرات سیاسی مختلف باز بود. بعد مشکل ما با آنها تبدیل به مشکل اقتصادی شد. گفتیم مردم این شرایط را دارند و با مشکلات گوناگونی مواجه هستند. در این مرحله از مشکلات اقتصادی هم گذشتیم ولی من دیگر از این مرحله نمی‌گذرم چون در این مرحله تضادی که داریم تضاد اخلاقی است و با اینها از نظر اخلاقی درگیریم. مگر می‌شود کسی مومن باشد و با وجود اینکه خداوند می‌فرماید پیامبر را برای مکارم اخلاقی فرستادیم، به اخلاق پایبند نباشد و تظاهر و ریا کند.

شهید همت روزهای آخر خیلی گریه می‌کرد و می‌گفت: تو را هم دست خدا می‌سپارم.

***

واقعا با تظاهر به دینداری به کجا می رسیم؟ آیا اسلام زوری و ظاهری درمان جامعه امروز ماست؟نظر شما چیست؟

دلم می خواهد زودتر کتاب " آیین دینداری و شهریاری" را بخوانم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 خرداد1389ساعت 8 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

خانه سرد

زن و بچه آدم که خونه نباشن فینال فوتبال اروپا رو هم دیدن، حال نمیده!

دیشب که سارا قاط زده بود و میخواست "نوت بوک جانم" ( لقبی که میترا به لپ تاپم داده) رو داقون کنه سرش داد زدم تا یک ساعتی اعصابم خُرد بود و حالا که مامان و دختر خونه نیستن و امشبو باید تکی سر کنم میبینم که جاشون خیلی خالیه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 خرداد1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محمد  | 

فینال مادرید:1

دقیقه ۳۶.

گل میلیتو.

درود به آقای خاص.

سینمایی ترین شخصیت امروز عالم فوتبال.

آقای خاص

آخرش چی میشه؟ 

************

دقیقه ۶۰

اینتر بازی رو میبره.

مطمئنم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 خرداد1389ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محمد  | 

لذت پدر شدن : شماره 2

دیشب جای همه خونه ما خالی بود.

سارا (همین جیگری که می بینید) دلش نمی خواست بخوابه و من و مامانش پدرمون درآمد تا خوابوندیمش(البته اگه میترا الان اینجا بود می گفت جون خودت چقدر هم کمک می کنی!).

سارای بابا

این دختر ما که کم از هزار تا پسر نداره ،داره یکساله میشه و چشم شیطون کور و گوش حسود کر ، تا حالا نشده بگه : مامان ! بابا ! من دارم میرم بخوابم.

دیشب بعد از اینکه حدود ساعت ۲ به زور قطره استامینوفن و ذکر صلوات و لالایی میترا خوابش برد تازه ما تونستیم یه سر روی بالش بزاریم اما چشمتون شب بد نبینه ساعت ۵ (نزدیک اذان صبح) بود که با گریه از خواب پرید و نیم ساعتی سر و صداش تمام آپارتمان رو بیدار کرد(البته این اغراقه).

سارا اون موقع سحر می خواست بره جلوی آیفون تصویری و کوچه رو نگاه کنه! (به قول خودش :گیگیل گیگیل).

این قضیه باعث شد من ساعت ۱۰ صبح به زور تلفن های بابام و کارگرای کارگاه از خواب بپرم .

این مطلب رو نوشتم تا بگم پدر شدن لذت داره! بله لذت داره! واسه اینکه با وجود تمام سختیهای زندگی متاهلی و به تبع اون بچه دار شدن ، اما کیفی که یه لبخند عسلیش بهت میده و حسی که از چسبوندنش به سینت پیدا می کنی با هیچ چیز تو دنیا قابل مقایسه نیست.

خدا واسه هر کس که داره حفظش کنه و به هر کس که نداره خوبشو بده.

تو این شبای عزیز التماس خیلی دعا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 اردیبهشت1389ساعت 9 بعد از ظهر  توسط محمد  |